|
بودن یا نبودن
بحث در آن نیست ...... وسوسه این است شراب زهر آلوده به جام و شمشیر به زهر آب دیده در کف دشمن. همه چیز از پیش روشن و حساب شده است و پرده در لحظه ی معلوم فرو خواهد افتاد.
تو به من خندیدی
ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتورفتی و هنوز... ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا؟؟؟ باغچه ی کوچک خانه ی ما سیب نداشت...
هنوز هم
چشمانم نگاهت را لبانم لبانت را نشانه میرود................ در طلب یک بوسه هنوز هم زیباست و انتظار اغوشت را کشیدن حتی زیباتر از گذشته
گفتمش دل میخری پرسید چند؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده ای کرد و دل از دستم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای پایش روی دل جا مانده بود
به که باید دل بست به که شاید دل بست سینه ها جای محبت همه از کینه پر است هیچ کس نیست که فریاد پر از مهر تو را گرم پاسخ گوید
نميخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد گلويم سوتکي باشد به دست کودکي گستاخ و بازيگوش و او يکريز و پي در پي دم خويش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند در من سکوت مرگبارم را .......
آقا گمانم من شما را دوست...
حسی غریب و آشنا را دوست... نه نه! چه می گویم فقط این که آیا شما یک لحظه ما را دوست؟ منظور من این که شما با من... من با شما این قصه ها را دوست... ای وای! حرفم این نبود اما سردم شده آب و هوا را دوست... حس عجیب پیشتان بودن نه! فکر بد نه! من خدا را دوست... از دور می آید صدای پا حتا همین پا و صدا را دوست... این بار دیگر حرف خواهم زد آقا گمانم من شما را دوست...
|
|


.jpg)








